اخبار مسجد

بخشی از کتاب مادرم خدیجه

photo_2021-01-02_12-35-37

صدای کوبیدن در می آمد. به طرف درب خانه رفتم ، در را که

باز کردم ، نازنین بیگم بود .سلام کردم ، جوابم را داد و گفت :

مادرت در خانه هست؟ گفتم : بله ، بفرمایید  داخل و دویدم به

سمت اتاق مادرم

مادرم که  تازه از خواب بیدار شده بود داشت رختخوابش را جمع

و جور می کرد. گفتم : ننه مهمان داریم ، نازنین بیگم است.

او را می شناختم همسر مرحوم مشهدی جعفر بود. که در محله

قلعه زندگی می کردند. گاهی او را در دوشنبه بازار و گاهی هم

که با مادرم به حمام عمومی قلعه می رفتیم ، مادرم را کیسه می

کشید. او هم از سادات بود. روزی در حمام قصه ساکن شدنشان

در یزدآباد را که برای مادرم تعریف می کرد شنیده بودم. می گفت

: ما در محله پاقلعه اصفهان زندگی می کردیم در سال ۱۲۹۸

قحطی شد و پدرم سیدمیرزا حسن برای پیدا کردن گندم در یزدآباد

به پیش کدخدای روستا می رود و با دادن پول ؛ گندم می خرد ولی

کدخدا گندم را تحویل نمی دهد. پدرم هم برای چاره جویی سراغ

حاج آقا میرزا حبیب الله میرلوحی  روحانی بانفوذ و مردم دار

یزداباد می رود که وی پس از مشاجره با کدخدا در قبال پولی که

پدرم به کدخدا داده بود قطعه زمینی را در یزدآباد از وی می

ستاند. از آن پس پدرم ما را به یزداباد می آورد و پس از ازدواج

من(نازنین بیگم ) با مشهدی جعفر پدرم به اصفهان برگشت و من

در یزدآباد ماندگار شدم…

همه این ها ظرف چند ثانیه از ذهنم گذشت. یعنی نازنین بیگم با

مادرم چکار دارد؟ همه دانسته های مغزم در مورد این زن را

مرور کردم و وقتی به نتیجه ای نرسیدم رفتم تا با دانه دادن به

مرغ ها خودم را سرگرم کنم.

نمی دانم چقدر گذشت که مادم صدایم زد.

خدیجه بیگم هوووو

به سمت اتاق مادرم برگشتم . سلام کردم ، مادرم با نگاهی اخم

آلود و نازنین بیگم با لبخندی بر لب به من زل زده بودند.بعد از

چند ثانیه مادرم بدون این که چیزی گفته باشد با همان نگاه اخم

آلود اشاره کرد که از اتاق خارج شوم.

تا به حال این جورش را ندیده بودم. ماردم صدایم بزند ، بعد

چیزی هم نگوید ؛ تازه بخواهد که از اتاق هم بیرون روم؟!

 کتاب مادرم خدیجه که توسط انتشارات نقش نگین منتشر شده

است به زندگی و احوالات مادر شهیدان احمد و اسماعیل آقاجانی

یزدآبادی پرداخته است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.